تبليغاتX
 زمزمه تنهایی
 

تنهاتر از همیشه...

"میخواهم تنها بمانم"

این اولین جمله ای است که اکنون پس از وقایع تلخ و شیرین این روزهای سخت به ذهنم می رسد .

اولین جمله ای که پس از یک پرواز و پس از آن سقوط به ذهنم می رسد .

میخواهم تنها بمانم ؛ میخواهم تنها بمانم و مرگ آدمک احساس را در درونم ببینم .

میخواهم آنقدر بروم و دور شوم که دیگر نه او مرا ببیند و نه من او را . میخواهم بروم تا ناکجاآباد . تا آنجا که دیگر نه دلی باشد و نه احساسی و نه اویی .

میخواهم هرچه می توانم دورتر شوم تا فریادهای از سر خستگیم نیازارد دلهای ظریف آدمیان را ...

آری ؛ باید رفت . راستی ناکجاآباد از کدام سمت است ؟!!!


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


قاب دلتنگی

با هم حرف زدیم . خیلی زیاد . گرچه تمام حرفهایمان تکرار واژه هایی بود که پیش از این ، از سکوت یکدیگر ترجمه کرده بودیم .

او گفت و من نیز . من از امروز گفتم و او از امروز و دیروز. خاطرات را مرور میکرد و حرفهای گذشته را .حرفهایی را که او زده بود و من از آنها هیچ صدایی در ذهنم نبود . تنها تصویر در خاطرم مانده بود و بس .

استدلال کرد عاشقتر است که فراموشی نگرفته است . میخواست به من نیز بقبولاند ولی .. من انکار کردم . شاید هم حق با اوبود . شاید عاشقان را حافظه بهتری باشد ...

عاشقتربودنش در گذشته را انکار کردم ولی امروزش را نتوانستم . گرچه او هیچ از عشق امروزش نگفت ولی من این بار می توانم مطمئن باشم که او عاشقتر است .

به راحتی دلم را میخواند . افکارم را و احساس پشت آن را میخواند . گریه های نکرده ام را می بیند و شادی لبخندهای واقعی ام را از شبه لبخندها تشخیص می دهد . ولی من شاید هیچ یک از این ویژگیها را ندارم . تنها چیزی که اکنون از او برایم مانده ، قابی است از دلتنگی که خاطرات روزهای عاشقی را در آن قاب گرفته ام .

گرچه میدانم که دیگر هیچ مهم نیست که دیروز و امروز ، کدامیک از ما عاشقتر بود . مهم این است که اکنون فاصله ای است میانمان از جنس این زمان تا آن زمان ...


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


آیینه وارتر از آیینه


داده بودم جنس دلتنگیهایم را تعویض کنند .

گذشته ها که دلتنگ می شدم خاطره ها در جام بلورین دلتنگی ام نقش می بستند و مرا در منشور روزهای عاشقی غرق می کردند .

وقتی تصمیم گرفتم جنس دلتنگیهایم را عوض کنم ؛ دادم آن را از سنگ بسازند .اما دریغ که نمی دانستم خاطره ها آنقدر پرتلاش سنگ را می سایند و صیقل می دهند که اکنون آن سنگ ، از آیینه هم آیینه وارتر عمل می کند ...


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


رویای خیس من

سلام دوستان خوبم

این پست به دلایلی حذف گردید . از تمام شما دوستانی که دعوت شدید تا نظاره گر رویای خیس من باشید از صمیم قلب عذر میخواهم .

تا باردیگر که پذیرای حضور گرم شما باشم....


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


ریشه عشق

مدت زمانی بود که اینچنین بی قرارت نگشته بودم ، که لحظه های نبودنت برایم تبدیل به سالیان گردد.

مدتها بود که دلم اینچنین برایت تنگ نگشته بود و محتاج ؛ محتاج شانه هایی که تکیه گاه سرم گردد و اشکهای بی سامانم .

محتاج زانوانی که تکیه گاه وجودم گردد و مایه آرامش دلم .

مدتها بود که دلم اینچنین برای باتو بودن تنگ نگشته بود .

مدتها بود که اشکهایم مامن دیگری را برای پنهان شدن برگزیده بودند جز شانه هایت .

مدتها بود که دلم از عشق استعفا داده بود و قلبم خاموش ، سکوت کرده بود

اما نمیدانم چه شد که در این روزهای نبودنت ، ریشه های عشق به جا مانده ات ، به اندازه سالیانی دراز در دلم ریشه دوانید ...


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت


بغض قاصدک

بگذار عزیزم . بگذار سکوت بغض آلود میانمان تبدیل به اشک شود تا شاید شستشو دهد روح خسته ما را .

بگذار عزیزم . بگذار باد آرزوهایمان را با خود ببرد به دوردست ترین سرزمینها تا شاید ناامید شویم از وصال آنها .

بگذار عزیزم . بگذار زمانه لبخند تلخش را هرچه زودتر بزند و برود که ما را تاب تحمل نیش و کنایه هایش نیست .

بگذار عزیزم . بگذار قاصدک از نزد ما برود تا شاید جای دیگر کس دیگری پیغام شیرین تری را برای ابلاغ به او بدهد .

بگذار عزیزم . بگذار برگهای زرد افتاده از درختان بپوشانند زمین ضمیرمان را تا شاید اسمان با دیدن آنها ببارد بر زمین خشک و ترک برداشته دلمان ...


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


نازک دل

چه کسی واژه شکستن را برای دل بکار برده است ؟چه کسی گفته است دل می شکند ؟

مگر جنس دل سخت است که بشکند ؟

دل لطیف است . نازکتر از گلبرگ شقایق . زود می پژمرد . دل شکستنی نیست ، پژمردنی است...


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


حفاظ آهنین

میدانم . خوب میدانم . صدایم از پشت این حفاظ های آهنین به تو نمی رسد .میدانم که فریادهایم را نه می بینی و نه می شنوی . میدانم که اشکهایم را نمی بینی و غم چهره ام را نیز .

خوب میدانم . این حفاظ های آهنین راهی برای تو نگذاشته اند برای باخبر بودن .میدانم .خوب میدانم . تو هنوز پشت این حفاظ آهنین ایستاده ای . پراز امید . تا شاید خبری یابی از دل تنهایم . اما من ... دیگر ناامیدتر از آنم که فردا را در کنار تو ببینم .من اکنون فاصله گرفته از این حفاظهای آهنین ؛ در گوشه ای ساکت و آرام زانو به بغل گرفته ام و تاروپود گذشته را با اشکهایم می بافم .

من اکنون فرسنگها دور از این حفاظهای آهنین گام برمی دارم . رو به سوی سرابی که دل به آن بسته ام تا شاید پس ازاین گرمای توان فرسا جرعه ای یابم برای سیراب شدن .

میدانم . خوب میدانم . تو هنوز ایستاده ای . درست پشت این حفاظ ها . تا شاید روزی بشنوی صدای قدمهایم را . که پرامید به سمت تو می آید اما ... من خسته تر از آنم که راهی را که می روم بازگردم . در انتظارم نمان ...

 


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت


در جستجوی بهار

از من بهاری بودن را مخواه که سخت از بهار فراری شده ام .

که من زمستان را برگزیده ام از میان تمام فصلها. تا شاید در روزی دیگر بهاری شود دل تنهایم .

از من مخواه که دوباره شکوفه زنم درهوای بهار .

که زمستان را برگزیده ام به یاد زمستانی که گذشت . سالم و پاک و بی آلایش بود هوا . هرچند که گاه و بیگاه سوز و سرما فرصتی برای نفس کشیدن نمیداد ولی ...

پاک و بی آلایش بود هوا .

از من مخواه که بار دیگر عشق را در زیر باران زمزمه کنم چرا که زمستان را برگزیده ام .و زمستان جز برف و تگرگ چیز دیگری برای هدیه دادن ندارد .

از من مخواه که بار دیگر کمر در زیر غنچه های پرپر شده عشق خم کنم که مرا دیگر توان و طاقتی برای زیر آوار ماندن نیست .

از من مخواه که بار دیگر اسیر سرابی بی ثمر گردم که از این بیشتر مرا مجالی برای ماندن نیست .

از من مخواه مخواه بهاری باشم .که من سخت از بهار آزرده ام .

از من بخواه زمستانی باشم . تا فرصتی باشد برای بهاری شدنم ....


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت


اشک بی گلایه

دیگر اشکی نمی ریزم . نه اینکه عشقی نباشد . نه . که میخواهم او عاشقم نباشد .میخواهم تا دنیا دنیاست من باشم . تنهای تنها .

دیگر گلایه ای نمی کنم . نه اینکه از زندگی و رویاهایش راضی باشم . نه . تنها دیگر مجالی برای گلایه نمانده است .

دیگر از باد سراغ او را نخواهم گرفت . نه اینکه به یادش نباشم . نه . که می خواهم او به یادم نباشد .

دیگر صدایش نخواهم زد به نام نامی محبت . نه اینکه نخواهم . نه . که میخواهم او مرا نخواهد .

دیگر تابستان را نمی خواهم . نه اینکه گرمایش را دوست نداشته باشم . نه . که میدانم سرمای زمستان برای یار بهتر است .

دیگر از خود نمی گویم . نه اینکه هیچ برای گفتن نداشته باشم . نه . که میخواهم او از من چیزی نداشته باشد

آری؛ بگذار مدتی سکوت کنیم به رسم ساده عشق . شاید دنیا مجالی دهد عاشقان را ....


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت


برای اولین بار

برایم از اولین بارها می گفت . از اولین بارهایی که چون امروز خسته بود و از خستگی هایش برایم گفته بود .

پرسید : اولین باری را که چون امروز در برابرت شکستم به یاد داری؟

چشم به اشکهایش دوختم و گفتم : نه .

پرسید : اولین باری را که چون امروز دربرابرت اشک ریختم به یادداری ؟

به غم چهره اش نگریستم و گفتم : نه .

پرسید : اولین باری را که برایت درددل کردم ، همچون امروز ، به یاد داری ؟

به سراپایش نگاهی انداختم ، پس از آن به خودم و فراموشی قلبم . و گفتم : نه . تو برایم بگو تا شاید جزئیاتش را به یاد آورم .

او گفت . از زمانش ، مکانش ، احساسش . و اشک ریخت . مثل ابر بهار .

دلم گرفت . بغض بر سینه ام چنگ انداخت . دلم لرزید . آخر فراموشی تا چه حد ؟ من هنوز هیچ به خاطر نیاورده ام .

پرسیدم : من چه کردم ؟ آن لحظه که تو اشک می ریختی و از دل می گفتی واکنش من چه بود ؟

لحظه ای سکوت کرد و گفت : هیچ . تنها گوش سپردی ...

دیگر او را تار می دیدم . چشمانم از اشک پر شده بود ولی اجازه فروافتادن نداشت . چشمانم از چنگ انداختنهای اشک درد گرفت .

پرسیدم : آن روز ما تا چه حد صمیمی بودیم ؟

گفت : بسیار . بسیار نزدیک بودیم و صمیمی.

پرسیدم : پس چگونه تو اشک می ریختی و من چنان خموش ، تنها گوش می سپردم ؟

و اشک ریختم . همراه او اشک ریختم . شاید امروز از عشق آن روز خبری نبود . پس چگونه بود که امروز به پای اشکهایش دلم می شکست و می گریست ولی دیروز سکوت کرده بود ؟

گفت : به ظاهر اشک نمی ریختی و سکوت کرده بودی . نشکستی تا سنگ صبورم باشی . درست مثل ا کنون که سنگ صبورمی .

و به پهنای چهره اش اشک ریخت . اشک ریخت و ناله کرد . نفسهایش به شماره افتاد . از میان حرفهایش اکنون ، تنها نام خود را می شنیدم و آه پس از آن را ....

من با او چه کرده بودم ؟؟؟


 

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


رقص برگ

برگی آرام آرام

رقص کنان ، گریه کنان

بر زمین می افتد

و زمین عاشق آن می گردد

و زمین می خندد

پس از اندی عابر

قدمی بر کمر خم شده برگ غمین میذارد

و زمین می گرید

ناله سرداده و بیتاب چنین می گوید :

شورم رفت ، عشقم رفت ، رقص این زندگی زیبا رفت

عابر آرام گذشت

و زمین

شانه هایش لرزید

شاید او هیچ ندانست که آن برگ

همان لحظه اول که به آغوش زمین رفت

تمام کرد

همه عمر خود از پایه فنا کرد

فناکرد


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


دریچه احساس

خدا میداند چقدر از بسته شدن این دریچه احساس میترسم . خدا میداند که چقدر میترسم از اینکه این دفتر پایان یابد . تنها خدا میداند که چقدر از اجبارهای تلخ پایان دادن میترسم .

بدنبال شروع جدیدی نیستم ولی به دنبال خط بطلان بر تمام آنچه در گذشته بر دلم گذشت نیز نیستم . باور کن سخت درمانده ام . مانده ام که چگونه میتوان ترس را چون بادبادکی در اسمان رها کرد و بر زمین آسوده زیست . مانده ام که چگونه میتوان درکنار آن درخت مجنونی که اکنون از تمام شکوه و جلالش ریشه ای ضعیف مانده درخت مجنون دیگری برپا کرد .نکند ریشه سالخورده دلم بخشکد ؟.....

 


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


یاد فردا

فردا روز تولد اوست . به فردا که فکر میکنم یاد آن روزی می افتم که نامه ای سرشار از عشق و محبت را بدستش دادم و چنین روزی را - روز آمدنش - را تبریک گفتم .

به فردا که فکر میکنم یاد آن احساسی می افتم که در پشت آن نامه نهفته بود . یاد آن نگاهی که از محبت برق می زد .

به فردا و عشق آن روز که فکر میکنم یاد روزهایی می افتم که سعی کردم فراموشش کنم . یاد روزهایی که تنهایی عمیقی بر وجودم چنگ انداخته بود تنها برای اینکه باید محبتش را از دلم بیرون میکردم .

به فردا که فکر میکنم .... بغضی بر سینه ام می نشیند .کاش هیچگاه با من آشنا نمیشد تا امروز آسوده تر می زیست . 

تولدت مبارک پرنده مهاجر

.تولدت مبارک


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


سهم من و تو

در دامنه کوهی در پهن دشتی وسیع ِآرام و سرمست از زیبایی طبیعت گام برمی داشتم . یک سویم گلستانی از گلهای سرخ بود و بر فرازش کوه و سوی دیگرم چمنزار بود و گلهای زرد . وقتی از آسایش خیال بر دامنه کوه  و چمنزار دراز کشیدم تو آمدی .هنوز از جایم بلند نشده بودم که گفتی : آسوده باش . اکنون نوبت توست .

گفتم اینگونه نگو . من تنها ... تنها لحظه ای برای آرمیدن آمده ام .

گفتی : من سهم خود را از اینجا و از این دنیا برده ام . اکنون نوبت توست . آرام بگیر و از آن بهره ببر .

گفتم :تنهایم نگذار. اینگونه با شتاب کجا می روی ؟

دوباره زمزمه کردی : مدتی من اینجا بودم و از هستی لذت بردم و اکنون نوبت توست . باش و آرامش را در آغوش بگیر .

هرچه صدایت کردم هرچه فریاد برآوردم تنهایم نگذار... رفتی و مرا با بهتی عمیق بجا مانده بر دامنه کوه تنها گذاشتی ...

وقتی از خواب برخاستم هنوز هم قلبم از رفتنت درد می کرد ....


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


پایان

گفتی هنوز هم آن سوی رویاهایت

به انتظارم می نشینی؟

گفتم دیگر چه فرق میکند ؟                             

گفتی هیچ !

گفتی هنوز هم تمام دریاها را

در چشمانم می بینی؟

گفتم دیگر چه فرق میکند ؟

گفتی هیچ !

گفتم از ما که گذشتی

{ از خدایت نگذر }

وین سفر را کنون

با که ؟ کجا می روی؟

گفتی دیگر چه فرق میکند ؟

گفتم هیچ !


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


سیل عشق

روزی که اولین بارقه های عشق را به یقین در وجودت دیدم مثل امروز بارانی بود .نه ، روز نبود ؛ که شب بود و چشم ، چشم را نمی دید .

تو در زیر باران ایستاده بودی . بارانی که به سیل می مانست و نگاه منتظرت رو به خط سیر آمدنم بود .

تو ایستاده بودی . درست همان جای همیشگی و گمان میبرم ثانیه ها را می شمردی .

وقتی آمدم ، خیس خیس شده بودی . و من نیز .

وقتی آمدم....

هردو عاشق بودیم ولی...

دیروز که رفتم...

عشق هم رفته بود .


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


رقص سکوت

اشکی که مرا به صبر دعوت می کرد

باران سکوت را تلاوت می کرد

گر رقص سکوت اشک برهم می خورد

یک قطره مرا پر از ملامت میکرد

یک روز به اشک غصه ای تن دادم

با عشوه به رسم من عداوت میکرد

میگفت :غم خویش به دل باید گفت

لبخند به چهره را سماجت میکرد

شعر از : سارا حسنی آبیز


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


خطی از عشق

روی خورشید بهار

روی تک غنچه نورسته باغ

روی پرهای کبوتر بر بام

خطی از عشق بجا مانده و بس

خطی از خاطره ای دور بجا مانده و بس

عابری می آید

و نگاهی به خطوط دل ما می دارد

لیک از پیچ و خم این خط و خال

ره به جایی نبرد

حاصل این همه تدبیر و نگاه

بهت بی پایانی است

که بجا ماند و بس

انتظاری نیست از عابر بیگانه ولی...

من بدنبال دلی می گردم

که بدون تدبیر

خط پرپیچ و خم این دل بی سامان را

روزگاری به نگاهی میخواند....

 


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


شب بود و ....

شب بود و سکوت

شب بود

و حیاط خانه چقدر

انتظار کشید تا در را بگشایی

شب بود

و آن هنگام شد

که دیگر عقل

انتظار تو را جنون پنداشت

شب بود

و من

و شب بود و سکوت

اما چرا فریادم

به جایی نمی رسید؟

"شعر از :مرحوم آرش نیک سیمایی"


 

نوشته شده توسط تنها در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


تکاپو

در تکاپوی رفتن و ماندن دست و پا میزنم و مقصد را فراموش میکنم . مقصد در گذشته یک چیز بود و اکنون چیز دیگر .مقصد در گذشته رسیدن به او بود و عشق را تجربه کردن و اکنون مقصد جدایی است و فراموش کردن ....

اکنون که دیگر راه برای عاشقانه نگاشتن بسته شده ، من از چه بنویسم ؟

از دشواری راهی که برای فراق طی کرده ام بنگارم یا از دردی که از جداکردن عشق او از دلم بر سینه ام نشست ؟

من از هیچیک نخواهم نگاشت . نه از شیرینی وصال خواهم گفت و نه از تلخی فراق . دنیا را تو خود تجربه کن . شاید تو ....آن را به گونه ای دیگر بیابی.

تنها یک چیز را به خاطر بسپار .و آن اینکه : تو مسافری .مسافری که هرآن امکان رفتن دارد . مسافری که هرنفسی که برمی آورد به خدا نزدیک تر می شود...



 

نوشته شده توسط تنها در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت


غرور

به خانه که رسیدم آسمان دلش گرفته بود . گاهی چند قطره ای اشک می ریخت و پس از آن دوباره ساکت می شد . گویی هیچ خبری نبوده است ...

به خانه که رسیدم ، منتظر ماندم . برای آسمان . تا اگر دلتنگ است غم خود واگوید و خود را سبک نماید ولی...

آسمان سکوت کرد.

وقتی داخل اتاقم رفتم گویی بغض آسمان شکست و اشک ریخت . نزدیک پنجره که رفتم و نگاهش کردم ، دوباره سکوت کرد .

گویی نمی خواست نظاره گر شکستن و ریزش اشکهایش باشم .اینجا بود که فهمیدم : " آسمان نیز غرور دارد ..."

و از پنجره دور شدم ....


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت


دیار دوست

وقتی باد آمد و با ضربه خود را بر سر و صورتم کوبید ...بیدار شدم .ولی باد مرا به یاد لحظه وداع انداخت . باد همه چیز را برد . مرا هم نیز . به آنجا که عاشقان تنهایند و دو عاشق در کنار هم نمی گنجند . وقتی باد آمد ....

من تنها شدم . و آسمان شد آرزویم .

وقتی باد آمد ؛ من بر گلیم عشق سوار شدم تا شاید ...

مرا به دیار دوست رهسپار کند .

وقتی باد آمد ...دلم را با خود برد ...به دیار دوست ..


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت


بیداری

"خواب پریشانی بود به تو دل بستن

عشق را در چشمان تو جستن

خواب پریشانی بود

ای کاش کابوس بودی تا از آن می گریختم

ای کاش افسانه بودی

تا با فسونت

خود را نمی فریفتم

ای کاش هرچه بود خواب نبود

اما کدامین کویر را می شناسی

که آرزویش آب نبود !

خواب پریشانی بود

( و کابوس نه تا از آن بگریزم)

من شیفته این خواب شدم

حالا نه عشقم

نه سنگ

حالا نه مستم

نه بهوش

من تنها

تنها

در آخرین طلوع بیدار شدم ."

شعر از :آرش نیک سیمایی


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


نقشی بر آسمان

گاهی به آسمون نگاه میکنم و با قلم خوشرنگ محبت روی آن  مینویسم : دوستت دارم

گاهی به قلبم مینگرم  و با دستمالی معطر از بوی عشق گرد و خاکش را میگیرم تا مبادا عکس تو را روی آیینه دلم از دست بدهم .

گاهی به دلم ندا میدهم تا ببینم هنوز عاشق تو مانده یا نه .....

وقتی به خودم می آیم میبینم مدتهاست که دارم روی خاک حاصلخیز دل بذر محبت تو را میپاشم....

 


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت


انتظار

تا بحال مفهوم انتظار را هجی کرده ای ؟

من انتظار را با تمام وجودم لمس کرده ام . با تمام فکر و روانم . آنقدر در انتظار غرق گشتم که میترسم ازین پس در انتظار انتظار بمانم....

انتظاری که تحملش هرلحظه گرانتر میگردد و امید به وصال کمتر . امید دست یافتن به آنچه که مدتهاست در انتظار آنی . مدتهاست به امید آن دیده می گشایی و در آرزوی آن چشم میبندی .

انتظاری که هرلحظه تو را بیتاب تر از پیش می سازد و امیدت را ....کمتر و شاید هم بیشتر . نمیدانم .

انتظاری که من هجی میکنم گرچه سخت و طاقت فرساست ، گرچه خواب و خوراک را از من گرفته و گرچه بی سامانم کرده است ، لیک بسی شیرین است و زیبا .

انتظاری که من آن را هجی میکنم برای یافتن تنها یک پیام است . برای گرفتن یک دستور کار جدید . برای برداشتن یک گام جدید و برای .....

یافتن نشانی دیگر از آنکه بیتابش گشته ام ....

 


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


پنجره

امروز که از پشت چشمهای اشک آلود و تار خود به آینده می نگرم از مبهمی و تار بودن تصاویر آن هراس دارم .

امروز میترسم مبادا رویایی که سالها چشمانم به آن خیره مانده بود از پنجره زندگیم به بیرون پرواز کند و .... برود .

امروز از فردای دل عاشقم میترسم . مبادا قلب عاشقم ترکی بردارد به وسعت زمان . مبادا من این سمت شکستگی بمانم و عشق آنسوی آن .

مبادا .....

فردا روز در سراب آینده تنها بمانم....


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


پرنده مهاجر

ای کاش یک نفر ، تنها یک نفر نگاه پرنده مهاجر دلم را به هنگام وداع می دید.

ای کاش یک نفر ، فقط یک نفر نگاه او را ترجمه میکرد

ای کاش یک نفر لرزش بالهایش را به هنگام رفتن می دید

تا کسی نمیگفت که من او را از دلم بیرون کردم ....


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت


مروارید وجود

نمیدانم دل من کوچک گشته یا غم دنیا زیاد . نمی دانم حسرت من افزون گشته یا روزهای گذشته برباد رفته . نمیدانم بادبادک من ضعیف بود که نتوانست اوج بگیرد یا قدرت شلاقهای بی امان باد زیاد بود که بالهایم را شکست ...

تنها میدانم که اکنون به دنبال مرواریدی می گردم که مدتها پیش از دستم درون مرداب افتاد... مروارید وجودم را میگویم . آیا آن را خواهم یافت ؟


 

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت


خورشید گیتی

آن زمان که نگاهم به گلبرگ گل سرخ و اشک جاری بر گونه هایش خیره ماند ؛

آن زمان که دلم پیش تک ستاره آسمان جا ماند؛

آن زمان که قلبم عاشق شد و دلم چون کودکی لرزید ؛

آنگاه بود که فهمیدم خورشید ، تنها گرمایی است که می تواند وجود سرمازده ام را گرم نگه دارد ، آنگاه بود که فهمیدم چرا خورشید را روشنایی بخش گیتی می دانند .....

و پس از آن بود که تصمیم گرفتم عاشق خورشید بمانم ......


 

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


report phishingreport abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting